النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

پروردگارم !!!

خدایا!مهربانا..... از تو سپاسگذارم هر لحظه و هر نفس چقدر رحیمی که به چون منی بهترین دنیا را عطا میکنی؟؟؟؟؟؟؟ من سراپا تقصیرم اما تو ای بهترین! خاک خشک وجودم را کشتزار محصولی عظیم کردی من که تا این حد بی مقدارم حالا بسان صدفی شده ام گرانبها ....در باورم نمیگنجد مرواریدی در دل دارم که تو او را عاشقانه دوست داری قسم میدهم تو را به عزیزترین مخلوقت          به من توان بده تا امانت دار خوبی باشم                       مرا در اغوش بگیر چرا که من بسان طفلی ضعیفم     ...
19 مهر 1390

بدون عنوان

هفدهم مهرماه (8 اکتبر) در برخی نقاط دنيا از جمله ايران روز جهانی کودک است.   روز جهاني کودک بهانه اي براي ورود به جهان کودکان است؛ براي ورود به اين جهان بايد آگاهي هاي خود را فراموش کنيم و با ناآگاهي هاي کودکانمان همراه شويم. آموختن زبان کودکانه نيز قدم بعدي است.       اگر تو نبودی جهان، بی خنده های تو معنا نداشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد. اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش ...
18 مهر 1390

بدون عنوان

عزیزم یک ماهگیت مبارک     قربونت برم که الان اندازه یه کنجدی !!!! کنجدی دوست داریم جمعه رفته بودیم خونه عزیز بالاخره بهشون گفتیم که ما دیگه 3نفر شدیم نمیدونی چقدر خوشحال شدن بیچاره عمه منیر از خوشحالی فشارش افتاده بود راستی بهت بگم که خیلی عمه های مهربونی داری جای خاله رو واست پرمیکنن نمیدونی که از الان سر تو دعواست که کدومشون نگهت دارن عزیز جون هم یه لباس خوشگل که قبلا واست خریده بود بهم داد دستش درد نکنه خلاصه که کلی به من سفارش کردن که مواظب تو باشم ...
17 مهر 1390

روزی که فهمیدم باردارم

سلام عشقم  عزیزم ;کوچولوی مهربونم چقدر زود صدای مامانی رو شنیدی خیلی دوستت دارم که اینقدر مهربونی نذاشتی مامانی اصلا منتظرت بمونه نمیدونم چه جوری احساسم رو از زمانی که فهمیدم مامان تو شدم برات بگم اصلا قابل توصیف نیست اگه دختر بودی یه روزی که مامان شدی خودت میفهمی چی میگم صبح پنج شنبه 7مهر از خواب بیدارشدم ولی چه خوابی از شب قبل همش داشتم خواب بیبی چک رو میدیدم روز تولد حضرت معصومه بود نذر کردم امروز اگه خدا تورو بمن بده برم پابوس حضرت معصومه وقتی بیبی چک رو گذاشتم اینقدر داشتم به خطش نگاه میکردم که چشام 4تا خط میدید  وای خدای من اصلا باورم نمیشد 2تا خط بشه اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط یادم میاد اومدم ...
12 مهر 1390

مرتضی عزیزم

    مینویسم برایت از بهترینها  از لحظات خوشی که با تو داشته و دارم  از طعم ناب عشقی که با تو چشیدم  از پاکی وصداقتت برای تو مینوسم که زیبایی عشق را برایم نمایاندی مینویسم تا ماندگار شود برایم تا بدانی که دوستت داشته ودارم به چشمان مهربان تو مي نويسم حکايت بي نهايت عشق را    تا بداني که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم   به پاکي چشمانم قسم که تا ابد با تو مي مانم   بي آنکه دغدغه فردا را داشته باشم   زيرا مي دانم فردا بيشتر از امروز دوستت خواهم داشت   …   دوستت دارم &nb...
6 مهر 1390

بدون عنوان

مامانی بازم سلام چندروز پیش رفته بودیم شمال ویلای بابابزرگ خیلی خوش گذشت حسابی خستگی از تنمون اومد بیرون این روزا خیلی دیر میگذره مامانی خیلی منتظره که تو بیای ٩ماه مهمونش بشی راستی منو و بابایی قرار گذاشتیم روزی که بفهمیم تو داری میای بریم یه جای خیلی خیلی توپ حسابی خوش بگذرونیم به نام تو به کام ما پس زودتر بیا دنیای مارو قشنگتر کن ...
5 مهر 1390
1